یک شعر از خودم البته با پوزش
وقتی که سطر سطر ورق ها سیاه شد
عمرم ، جوانیم همه چیزم تباه شد
وقتی تمام حق جلوی باطل ایستاد
یک بوسه یک نگاه ، تبسم گناه شد
من مرد جنگ نبودم چرا چنین
ابروت لشگری شد و چشکت سپاه شد
جنگ میان شاه و گدا را شنیده ایم
آوخ بر آن گدا که هواخواه شاه شد
دیشب دوباره شرشر باران گرفته بود
ای وای باز چاله گرفتار ماه شد
۱۳۸۸ آذر ۱۹, پنجشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)
